تبليغاتX
 تابلوام هنوز نیمه کاره است
وقتی به تاریخ آخرین پست این وبلاگ نگاه می کنم باورم نمی شه دو سال و یه ماه ازش می گذره.

اینجا یه جورایی خونه خودمه. همین که می دونم فقط و فقط نوشته هاش مال منه و هیچ کس

حد اقل الان ازوجودش خبرنداره برام کلی مایه آرامشه.

می خوام دوباره این جا رو راه بندازم و بهش یه سروسامونی بدم.

شاید فقط و فقط به یه دلیل اینکه

هنوز هم

تابلو ام هنوز نیمه کاره است...

|+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 0:51  
 وديگر هيچ....

ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت       

                                                 بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت

حیف است طایری چوتودر خاکدان غم

                                                 زینجا به آشیان وفا می‌فرستمت

در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست

                                                 می‌بینمت عیان و دعا می‌فرستمت

هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خیر

                                                 در صحبت شمال و صبا می‌فرستمت

تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب

                                                 جان عزیز خود به نوا می‌فرستمت

ای غایب از نظر که شدی همنشین دل

                                                  می‌گویمت دعا و ثنا می‌فرستمت

در روی خود تفرج صنع خدای کن

                                                  کایینه خدای نما می‌فرستمت

تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند

                                                  قول و غزل به ساز و نوا می‌فرستمت

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت

                                                  با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت

حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست

                                                بشتاب هان که اسب و قبامی‌فرستمت

|+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 22:12  
 فصل 21

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.


شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

|+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 12:0  
 يك حكايت مختصر
 

پس اینگونه بود ، روایت عشق در دنیای آدم ها؟!!!

این چنین بی رحم و تاریک و خموش!

.
.
.
.

سکوت تنها چاره است براین مبادله ی نا موزون....

|+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 18:56  
 مجازات سیزیف

 

نمیدانم به كدامين گناه به مجازاتي همچون سيزيف محكومم؟!

 

كه اينگونه با تخته سنگ سنگيني بر پشت راه مي پويم و

 

 هربار خسته تر و درمانده تر از هميشه باز به صفر مي رسم.

 

 سال ها گذشته و من هنوز در جايگاه نخست  ايستاده ام

 

 ومدام

 

با قدم هايم بر اين صخره مقابل ضربه ميزنم

 

 تا شاید گشایشی شود

  

ولی...

 

راه مدت هاست که مسدود است.

 

|+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 9:42  
 قصه آسمون بی ستاره

 

اون شب آسمون اينجا يه عالمه دلش گرفت.

اونقدر كه بغض، همه وجودش رو پر كرد.

ولي هيچي نگفت .

باز هم با كمون ماهش برامون خنديد و با ستاره هاش بهمون چشمك زد.

اما اون شب  هم مثل چند شب پيشش هرچي اين ور و اون ور رو نگاه كرد اون رو نديد.

نمي دونست كجا قايم شده .

ولی مطمئن بود رو زمين به اين بزرگي جا خيلي زياده و اسه قايم شدن.

حالا كه عادت كرده بود اون هرشب براش دست تكون بده و با خط كردن لبهاش جواب

 خنده هاش رو بده،

با نبودنش دنياش شده بود سياه سياه.

نفهمید چرا ولی يهو بغضش تركيد

اونوقت ستاره ها پخش و پلا شدن و ديگه هيشكي اونا رو نديد.

ستاره ها كه رفتن ماه هم ديگه نخنديد

رفت و نشست پشت يه تيكه ابر سياه و ديگم در نيومد.

حالا ديگه آسمون اينجا خيلي وقته كه سوت و كوره

مردم اينجا خنده ماه و چشمك ستاره ها رو يادشون رفته

ديگه عادتمون شده تماشاي گريه سيل آساي آسمون...

 

|+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در پنجشنبه دهم خرداد 1386 و ساعت 21:15  
 
آری...

در مرگ آورترین لحظه ی انتظار

زندگی را دررؤیاهای خویش دنبال می گیرم.

در رؤیاها و

در امید هایم!

|+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:21  
 تصویر یک قاب

 

 مي هراسم از ثبات و سكوني اينچنين،

از باور سنگ شدن در مسير رود.

ني نواز به چه مشغول است كه طنين فضايم اينگونه خاموشي گرفته ؟!

مي ترسم از ثبت شدن و معلق ماندن در زماني گذرا؛

همچون تصويري درچارچوب چوبي و قديمي قاب.

هراس دارم از روزي كه با عبور لحظات ، هر دم غباري بر صورت بي روحم نشيند و

عكسم هر روز گم تر  شود 

آن روز حتي منتظر نيم نگاهي هم نمي توانم بود

از جانب تو... 

|+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت 14:43  
 یک آغاز

اينبار

جز شاخه هاي شب بوي توي گلدان

 و

ماهي قرمز تنگ بلور

چيزي بهار را به خاطرم نمي آورد.

خسته تر از هر سال باز زمزمه می کنم :

 

"يا مقلب القلوب والابصار"...

 

|+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 20:47  
 سکوت

 

صدا مي كنم، گوش مي كنی
بغض مي كنم، نگاه مي كني

نگاه مي كنم، نهان مي شوي

وصل مي شوم، رها مي كني
رها مي شوم تو راه مي شوي 

سكوت مي كنم، سكوت مي كني

سكوت مي كني
سكوت مي كني

اين است راه من... اين است راه تو 
سکوت است میراث من
سکوت است آیین تو.

|+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 22:9